نامه‌ای به آقای اشترنبرگ

سلام آقای اشترنبرگ

امیدوارم حالتان خوب باشد یا اگر هم مرده‌اید روحتان خوب باشد یا اگر وجود ندارد خلاصه یه چیزی این وسط خوب باشد!

راستش اسمتان را در اینترنت پیدا کردم و از آنجا که در زمینه عشق استاد بودید گفتم نظریه شما را بخوانم اما چند مشکل دارم…

گفتید عشق سه ضلع دارد: اولی را شوق رسیدن مینامم که وقتی از یارت دوری ابراز دلتنگی کنی! دوم تعهد و سوم خوشی در باهم بودن

آقای اشترنبرگ اما سرگذشت من

دروغ چرا! عاشق بودم! اما فقط اولین ضلع را داشتم. خلاصه گذشت و عاشقی تمام شد. بعد از آن دیگر شوق و دلتنگی هم به کلی تمام شد!

دومین عشقم با تعهد شروع شد و بی تعهد تمام! بی تعهد که می‌گویم یعنی بی تعهد محض! دیگر به کسی و چیزی تعهدی نداشتم

سومین عشقم با خوشی باهم بودن و شاید با عقده خوشی شروع شد و هنگامی که تمام شد دیگر آن را هم نمیخواستم

اما آقای اشترنبرگ عزیز! عشق چهارمم هیچ یک از این سه ضلع را ندارد ولی عجیب خوب است! عجیب!

می‌گویی چهار نفر نبودند؟ خوب نبوده باشند! برای من که چهار نفر بوده‌اند حتی اگر همه‌شان یکی باشند. یا حتی همه در خیالم!

 

پ.ن: چه کنـِـــــــــــــــــــــــــم؟

پ.ن۲ : از چهارشنبه نوشت‌های یک سید:دی

خدا حافظی

آمدی آنگاه که خسته بودم

در طلب عشق نشسته بودم

بی طلب مزد شدی یار من

همدم و شیرین و وفادار من

عشق حقیقی به من آموختی

در طلب خوبی من سوختی

لیک تو ای ماه وفادار من

دلبرمن نوگل من یار من،

از منِ من بت بر خود ساختی

خار بُدم گُل نگه انداختی

زخم زدم بر بدنت ساختی

در ره من هرچه که شد باختی

لیک نخواهم که دگر گل شوم

بی غم و هم یاور بلبل شوم

دلبر من خوب من ای ماه من

من همه خارم تو نه همراه من

عشق، نه در من بتواند بماند

بلبل سرگشته نه بتوان بخواند

لیک تو عاشق تو سزاوار عشق

همدم و غمخوار و وفادار عشق

در همه احوال گلی پر سرور

باشی و هستی همه سر پر غرور

تا که غم و غصه نباشد سزای

میسپرم یار خودم بر خدای