تو
نویسنده مهدی در بهمن ۶م, ۱۳۸۸صادقانه بگویم
دوستت ندارم
عاشقت نیستم
دوست فراموش میشود
عشق میمیرد
اما تو ….
صادقانه بگویم
دوستت ندارم
عاشقت نیستم
دوست فراموش میشود
عشق میمیرد
اما تو ….
سلام نازنینم
سلام بهترینم
سلام ای ترانه
تو! عشق اولینم
سلام باوفایم
سلام هم صدایم
سلام گرم برتو
تو! یار آشنایم
تو بهترین امیدی
تو عشق را نویدی
تو سبزی چمنزار
تو برتر از سپیدی
بیا بیا کنارم
که جز تو من ندارم،
قرین و همدم و یار
تویی همیشه یارم
نگاه عاشقانه
سکوت عارفانه
صلابتی دلانگیز
شکوه عالمانه
تو آتش خیالی
تو نوری و جمالی
تو نوش آن گل سرخ
تو مظهر کمالی
تو عشق آخرینی
تو برترین نگینی
ستارهای طلایی
فرشتهی زمینی!
بیا! بیا و بنشین
سبو سبو ز نوشین-
لبت عنایتی ده
به مبتلای مسکین….
آرامش نداری آنگاه که در پی چیزی باشی
پس هرگز در پی آرامش مباش!
«هرکی اومد تو زندگیم میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیق راه فردا واسم بلای جون
نمیشه قلب عاشقو به دست هرکسی سپرد
نمی دونم بد میاورد یا چوب سادگیشو خورد
هرچی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود
هرچی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد
تقصیر هیچکسی نبود هرچی که بود به پای من…»
چه بگویم یاران؟
باز هم دلتنگم
از برای دلدار
باز هم غمگینم
باز هم گریانم
چه بگویم یاران؟
باز تنهایی و غم
باز دوری و ملال
باز تنهایی و ترس…
ترس از تنهایی!
چه بگویم یاران؟
من دلم میخواهد
تک و تنها بنیشنم اینجا
چشمهایم بسته، آغوشم باز
یار آید به برم بنشیند
و به جز یار و من و عشق همه بگریزند
چه خیال خامی
چه سبکسر شدهام میدانم
ولی آخر چه کنم؟
من دلم میخواهد!
پ.ن: در حالت خواب آلودگی نوشتم توجه نکنید[چشمک]
باز هم سلام
یک سلام گرم
یک سلام عاشقانه از برای یار
باز هم درود
یک درود سبز
باز هم نگاه
یک نگاه نغز
باز زندگی
باز عاشقی
باز واژه واژه وجود تو
بغض سنگفرش کوچه ها
از حسادت قدوم تو
باز دست من
باز دست تو
باز پای من
پا به پای تو
باز قلب من
آشیان تو
باز هم سلام
از برای تو
و شعرهای من برای او کم است
برای خوبیش! برای مهربانیش…
چگونه میتوان وجود یک فرشته را،
به واژههای خشک یک ترانه ساده کرد؟!
چگونه میتوان تمام لحظههای شوق را،
به لفظ ساده و روان عاشقی خلاصه کرد؟!
چگونه میشود که بی وجود او،
ترانه خواند و زنده ماند و دم نزد؟!
چگونه میشود برای ذرهای ز نور او،
در این سیاهی شب زمان قدم نزد؟!
در آن زمان که فکر میکنی تمام زندگی به کام توست
به این نتیجه میرسی که تازه ابتدای راه تازه است…
هنوز راه بس دراز و مبهمی به پیش روست….
شروع عاشقی گذشته و مهمترین زمان نهایت است
و بعد تر به این نتیجه میرسی که عاشقی،
مثال این جهان چه بیشروع و بینهایت است!!
«زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت»
گفتم : ”دوست داشتن دل میخواد نه دلیل”
گفتی : “ولی من به خیلی دلیلا دوست دارم!”
حالا تو دلیل نداری من دل!
شاید بیایم، فردا ولی نه!
شاید که بی یار، تنها ولی نه!
شاید که خسته، بی یار و یاور
شاید کمی دیر، چشمم کمی تر
شاید نمانم، حتی به یک دم
شاید بمیرم، تنها به یک غم
شاید نباشم، فردا بیایی
شاید نماند، جز من صدایی
شاید نبودم، حتی به دیروز
شاید نبودی، در خاطر روز
شاید که اینجا، دنیا نبوده
شاید که شادی، تنها نبوده
شاید غم دل، یک حقه بازیست
شاید دل ما، در بینیازیست
شاید که این شک، آغاز راه است
شاید که اینجا، بی نور ماه است….
جدیدترین دیدگاهها